اقتداردل شكسته به اندوهي است كه سروده نمي شود.........
دیدی
که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی
آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی بر زلف او
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من غافل
شود از یاد من قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود وز
رشته ی گیسوی خود بازم نهاند
در بیشه ای دردان چرا فریاد
بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با
یار صاحبدل کنم
وای به دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان
ندارد
در گلشنی از گوی او مستانه
رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی
جان منزل کنم

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی؛ نه سروری
نه هماوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است.
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است.
این چه آیینی؟ چه قانونی؟ چه تدبیری است؟
من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر
من سرودی تازه می خواهم
جنبشی؛ شوری؛ نشاطی، نغمه ای، فریادهایی تازه می جویم
من به هر آیین و مسلک کو، کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر
من تو را در سینه امید دیرینسال خواهم کشت
::و این گونه غریب مرا گسستی::
::نمیدانم تا کی به جاده تنهایی چشم بدوزم::
::نمیدانم تا کی به انتظارت بنشینم::
::نمیدانم این دل تا کی منتظر ترنمی از تو باشه::
:: نمیدانم تا کی چشمم به نمایشگر تلفن باشه::
تو رفتی و این دل عاشقتر شده::
تو رفتی که خاطراتمون برنگرده::
::امشب هم دلتنگتم نه مثل همیشه::
::بلکه بیشتر و بیشترتر از همیشه::
::امشب هم این دل خواهد گریست::
::ولی افسوس که دیگه کسی به یاد ما نیست::
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن
گفته بودی که چرا مست تماشای منی
زان چنان مات که یکدم مژه برهم نزنی
مـژه برهم نزنـــم تا که ز دستـــم نرود
ناز چشــم تو به قدرمــژه برهــم زدنی

غريب و بي وطنم تو آشناي مني
به آشناي غــمَت چرا سري نزني
بيا به خانه دل كمي بمان و برو
برايم از غم خود كمي بخوان و برو
به راه وصل رخت دلم نشسته به گِل
تو را به ناله كشم شبي به كوچه دل
كمي بر آتش من بيا زبانه بزن
بيا به ساز دلم كمي ترانه بزن
كه بعدٍ تو به لبم ترانه اي نشِكُفت
كسي نشانيِِ تو به من نداد و نگفت
غمت شكسته مرا نشسته ام به رهت
تمام هستيِ من فداي يك نگهت
نيامدي به رهت هميشه ديده گريست
نگفته ام به دلم كه او به ياد تو نيست
شنيده ام كه زمن هميشه بي خبري
بدان همينكه مرا فقط تو در نظري
غم نيامدنت شكسته ساز مرا
شكسته دوري تو ببين نماز مرا
كمي بر آتش دل بيا زبانه بزن
بيا به ساز دلم كمي ترانه بزن
از اول آخرش را میگفتند اگر:
نه من به هوای حوا
هبوط میکردم
نه این زمانه زمین گیر زنگ آخر بود.
اکنون
برای آمرزش دستانم
دست به دامان داورم
شاید
واهمه روز آخر
بی اثر شود!
انگار
تقدیر من
حکمتش بود و
تفسیر او قسمتم
حالا
سوم شخص مجهول این شعر را که دریابی
خواهی دید
از اول
آخرش پیدا بود
من
آمرزیده شدم
اما گناهانم
هرگز.
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مثل دل من
کلی لبش پریده بود همش پره ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبری بود ، نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ، یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود…………….
پشت ميز قمار دلهره عجيبي داشتم
برگ حکم داشتم
و ديگر هر چه داشتم ضعيف بود و پايين
بازي شروع شد
حاکم او بود و من محکوم
همه برگهايم رفتند و سه برگ بيش نماند
برگي از جنس وفا رو کرد ، من بالاتر آمدم
بازي در دست من افتاد
عشق رو آوردم با حکم عشوه و ناز بريد
و حکم آمد از چشم سياهش
زندگي حکم پايين من بود
و من باختم...

برگرد!
باور کن
تقصیر من نبود
من فقط می خواستم
یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم
نمی دانستم گریه را دوست نداری
حالا هم هروقت بیایی
عزیز لحظه های تنهایی منی
اگر بیایی
من دلتنگی هایم را بهانه می کنم
تو هم دوری کسانی که دور نیستند
در راهند
رفته اند برای تاریکی هایت
یک آسمان خورشید بیاورند
یادت باشد
من اینجا
کنار همین رویاهای زودگذر
به انتظار آمدن تو
خط های سفید جاده را می شمارم .
جز با تو دل را عاشق فردي نكردم
با هيچكس غير از تو همدردي نكردم
باچهره گرم و بهارين تو اي گل
چون سيلي باد خزان سردي نكردم
كنج اتاق شعر با يادت نشستم
در كوچههاي هرزه ولگردي نكردم
گفتي به ناز و عشوه مارا بوسه اي كن
لب را جلو يك لحظه آوردي نكردم
با آنكه آزردي دلم را و شكستي
آن بي وفائيها كه ميكردي نكردم
تندي نمودي و جفا كردي و رفتي
بيمعرفت من با تو نامردي نكردم
![]()
جاده اسم منو فریاد میزنه
می گه امروز روز دل بریدنه
کوله باری که پر از خاطره هاست
روی شونه های لرزون منه
...
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ی عشقا و دلبستگی ها
خیلی سخته ولی چاره ندارم
جاده فریاد می زنه بیا
...
جاده آغوششو وا کرده برام
منتظر مونده که من باهاش بیام
قصه ی تلخ خداحافظی رو
می خونم با اینکه بسته س لبام...

دلم از اشک گرفته دلم از شب از همه تیرگی وهراس مرگ
دلم از خودم گرفته که شدم نغمه سرای دل غمگین زمان


قلبت که میزند، سر من درد میکند
این روزها سراسر من درد میکند
قلبت که ... نیمهی چپ من تیر میکشد
تب کرده، نیم دیگر من درد میکند
تحریک میکند عصب چشمهام را
چشمی که در برابر من درد میکند
شاید تو وصلهی تن من نیستی، چقدر
جای تو روی پیکر من درد میکند
هی سعی میکنم که تو را کیمیا کنم
هی دستهای مسگر من درد میکند
دیر است پس چرا متولد نمیشوی؟!
شعر تو روی دفتر من درد میکند
از خاطرات گمشده میآیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم
بعد از تو من به رسمِ عزاداران غیر از لباسِ تیره نمیپوشم
در سردسیری از منِ بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم
شبها شبیه خواب و خیال انگار تب میکند تن تو در آغوشم
تکثیر میشوند و نمیمیرند سلولهای خاطرهات در من
انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرمِ تو در گوشم
هرچند زیر اینهمه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من
حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم
بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است
من زندهام به شعر و پس از مرگم مردُم نمیکنند فراموشم

می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد
در دایره حضورش تو را به من نشان دهد
می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم
هر وقت دلم هوای تو را کرد
عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند
می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم
که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند
دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد
می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند
پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار م را هم شنیدند
عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند....
هیچ کس باور نمی کند
که من
به خاطر صدایی که
دوباره بشنوم
در کوچه های شبانه
تلف شدم …… مردم
تو صدای دل انگیز پیانویی بودی
که در یک شب مهتابی
در کلبه ای مجهول به گوش می رسید
هیچ کس باور نمی کند
که من
به خاطر….
پرپر مي شود.

برای همیشه نگاه سردتت گرمای وجودم را نابود کرد نگاهی به سردی نفرت یا نه به سردی عاشق نبودن
بیگانه شدم برای زیستن برای نفس کشیدن برای هر چه خوبیست برای تو که تظاهر میکردی مال منی
دستهایت ، مهربانیت و حتی آن قلب پر تپشت از آن من بود اما حالا که رفتی مهربانیت مرده دستهایت قندیل
بسته و قلبت فراموش شده وجود من است بازگشتن توفیری ندارد رفتنت قلب مرا از سنگ کرد.![]()


من اگر دختر نفرین شده ی اندوهم یا که از نسل گلی هرزه میان کوهم تو
همان ادمک چوبیه پیمان شکنی که فقط لایق اتش زدنی

شايدآنروز كه سهراب نوشت تا شقايق هست زندگي بايد
كردخبرازدل پردرد گل ياس نداشت بايداينجور نوشت چه شقايق
باشي چه گل ميخك وياس زندگي اجباراست.

برای تاابدماندن بایدرفت گاهی به قلب کسی گاهی ازقلب کسی....
وقتی سرمو روی شونه ات می ذارم
چشمامو می بندم و خودمو می سپارم دست تو
بدون هیچ احساس ترسی
چون می دونم شونه های مردونه تو یه تكیه گاه خوبه
واسه آرامش و در امان بودن من
تكیه گاهم بمون